نماز، کفاره گناهان

خدایا مرا ببخش در حالی که نمی بینم که مرا بیامرزی.
پیامبر از شنیدن این دعا ناراحت شد و به آن مرد فرمود: چرا اینقدر نسبت به خدا بی گمان هستی؟ و از رحمت او مأیوس؟
آن مرد گفت: گناهان من قبل از مسلمان شدن و بعد از مسلمان شدن زیاد است، نمی دانم خدا چگونه این گناهان را می بخشد.
پیامبر فرمود: گناهانی را که قبل از مسلمان شدن مرتکب شده ای، ایمانت آنها را از بین می برد، گناهانی را که هم بعد از اسلام آوردن انجام داده ای، نمازهایت آن گناهان را از بین می برد و از هر نماز دیگر گناهی که از تو سر بزند، نماز بعدی کفاره گناهان قبلی می باشد.
منبع:
۱. بهترین پناه گاه، ص ۱۸.
۲. نکته های نابی از نماز، ص ۱۴۴.


موضوعات مرتبط: نماز
« مرحومان ! »
داستان عبرت انگیز جناب خر
داستان عبرت انگیز جناب خـــــر
یك روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد. ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود،ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمدتا استراحت كند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالاو پایین می پرد. دوباره به پشت بام رفت تا الاغ را آرام كند اما دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.برگشت، بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده،بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.بعد ملا نصرالدین گفت : لعنت بر من كه نمی دانستم كه اگر خر به جایگاه رفیع و مهمی برسدهم آنجا را خراب می كند و هم خودش را هلاک میکند !!


موضوعات مرتبط: داستانهای عبرت آموز
یه روز یه ترکه......لره......قزوینیه........رشتیه!!!!!!!!
یه روز یه ترکه......
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
یه روز یه رشتیه..
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
یه روز یه لره...
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.
یه روز یه قزوینه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.
یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم !!!!
این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه!


موضوعات مرتبط: اجتماعیاشعارطنز
نماز تقرباً الی الکلب!!

مرحوم هیدجی، محشی منظومه ملاهادی، دیوانی دارد، او قضیه جالبی نقل می کند، می گوید: مقدسی بود در محله ای و یا روستایی، شبی برای عبادت به مسجد رفت، مسجد خالی بود، دو رکعت نماز که به جا آورد، صدای خش خشی از گوشه های مسجد شنید، با خود گفت:
پس من تنها در مسجد نیستم، کس دیگری هم گویی در مسجد هست، سپس شیطان او را وسوسه کرد با صدای بلندتر نماز خواندن و «ولاالضالین» را با مدّ تمام کشیدن! به خیال اینکه فردا آن ناآشنا، در ده و محله منتشر کند که فلانی، دیشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نیاز بود و نماز نافله بجای آورد.
این مقدس مآب(مقدس نما) بیچاره، به همین خیال، حتی شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز و نیاز بود.
صبح که هوا روشن شد، وقتی که خواست از مسجد خارج شود، دید سگی نحیف و ضعیف از گوشه ی شبستان آمد و از در بیرون رفت.
یک باره فهمید که همه آن خش خش ها، از این سگ بوده که از سرمای شب به داخل مسجد پناه آورده است و همه ی نماز نافله ها و گریه ها و اشک های جناب مقدس بجای (تقرباً الی الله و نزدیک شدن به خدا)، (تقرباً الی الکلب، نزدیک شدن به سگ) بوده است.


موضوعات مرتبط: داستانک
داستانک؛ نقطه سیاه
خانم سخنران در خلال ارائه مطالب خود کار جالبی کرد. او یک ورق کاغذ بزرگ برداشت و با ماژیک یک نقطه سیاه بزرگ روی آن و درست در مرکز آن کشید آنرا به مردم نشان داد و از آنها پرسید چه می بینند؟
قبل از همه مردی از جایش برخاست و گفت من نقطه ای سیاه می بینم.
او گفت: بسیار خوب دیگر چه می بینید؟
همه به اتفاق گفتند نقطه ای سیاه.
و پرسید آیا هیچ چیز دیگری نمی بینید که اطراف این نقطه سیاه باشد؟
و صدای جمعیت بود که می گفت نه.
پس این ورق کاغذ چه؟ سخنران این را گفت و ادامه داد. من مطمئنم همه شما آنرا دیده اید، اما خود این را برگزیده اید تا آنرا نادیده بگیرید.
در زندگی هم اینگونه است همه ما تمایل داریم همه خوبی ها و امتیازاتی که داریم را نادیده بگیریم و در مقابل همه توجه و انرژی خود را روی مشکلاتی متمرکز کنیم که مانند این نقطه های کوچک هستند و باعث ناامیدی و دلسردی ما می شوند. آنها کوچک و بی اهمیت هستند اگر بتوانیم افق دید خود را وسیعتر کنیم و همه تصویر زندگی را ببینیم.


موضوعات مرتبط: داستانک